X
تبلیغات
رایتل

لطفا از صفحه اول سایت دیدن نمایید

در صورت وجود مشکل در دانلودها اطلاع دهید تا سریعا مشکل بر طرف گردد

لطفا جهت اطلاع از به روز رسانی در خبرنامه سایت عضو شوید


لطفا جهت جستجوی آهنگ یا تیتراژ مورد نظر خود از گزینه جستجو در سمت چپ منوی بالایی سایت استفاده نمایید



ما را در تلگرام دنبال کنید
https://telegram.me/Tvsong







محل تبلیغات شما


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389

سلام دوستان عزیزم

امروز یه داستان خیلی قشنگ دیدم حیفم اومد براتون نذارم.میدونم که شما هم خوشتون میاد.

لطف کمی وقت بذارید و بخونید.

یا حق.


برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و ...

ادامه در ادامه مطلب ...

گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.




طبقه بندی:


ما را در تلگرام دنبال کنید
https://telegram.me/Tvsong


ارسال توسط میلاد
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
نظرسنجی
عضویت در خبرنامه





Powered by WebGozar

تبلیغات بنری
تبلیغات متنی
<